کتاب سوزان در تاریخ ایران باستان
کتاب سوزان در تاریخ ایران باستان
فرهنگ و تمدن بی مانند فلات ایران و اندیشه های اهورایی بنیان گذاران هنجارهای نظام جامعه ی آریایی، از آنجا که دارای دیرپایی و ایستایی ( ثبات) چندین هزار ساله و ژرفای شگفتی است، همواره در برابر یورش ها و کینه ورزی ها و ژاژگویی های انیران و بیگانگان در پهنای گیتی است که درد رازنای سرگذشت شگفت آوراین کهن بوم و بربارها و بارها نمودار گشته است. چه بسا سرها و مغزها و اندیشه های خجسته و گرانسنگی که بر زیر شمشیر سترگ دژخیمان یونانی( اسکندر گجستک)، تازیک (اعراب)، مغول (چنگیز و تیمور) و ترک (غزنویان و قاجاریه) از تن ها بر زمین افکنده گشته و چه بسا بناها و سازه های ورجاوند و شگفت انگیزی که در زیر سم ستوران ددمنشان و صحرانوردان، با خاک یکسان و چه بسا دانشگاه ها و دبستان ها و کتاب سراهای بسیاری که طعمه ی آتش رشک ورزان و کینه جویان اهرمن خویی گشت که آه را از نهاد هر دانشورز ونیک اندیشی در هر زمان به گستره ی اندیشه ی ایرانی به در خواهد آورد. سوختن و نابودی ادبیات و دانش نوشتاری ایرانیان باستان که به راستی و جرات توان گفت پربارترین دانش های معاصر و دانش نامه ها را دارا بودند، به هنگام یورش بیگانگان دانش ستیز چنان دچار آسیب و ویرانی گشتند که شوربختانه تا به امروز نیز هر گونه آگاهی درست و دقیق ما را از چگونگی و سیر دگرگونی اندیشه ای آن و چگونگی آن دانش های بسیار و گرامی که جهانیان از آن ها برخوردار و بدان ها وام دار بودند، بی بهره و نادان کرده است؛ که برای نمونه می توان تنها اشاره به نشانی بسیار کوچک (پس از اسلام) در برابر تاریخ جانکاه نابودی اندیشه های نوشته شده ی ایرانیان پیشین کرد و آن کتاب سوزی غزان در حمله به نیشابور و آتش زدن پنجاه هزار دفتر ایرانی در مدرسه صابونی که از آن میان تنها یکی به نام «ابانه» یا کتاب الصناعتین در علم فصاحت و بلاغت نوشته ابوهلال، حسن بن عبداله عسگری، بردست رونده ای از آتش رهایی یافته و با شرح واقعه به کتابخانه رضوی تقدیم شده است. و این یکی از هفده کتابخانه و مدرسه نیشابور آن روز است که آگاهی سوختنش به ما رسیده. و یا کتاب سوزی محمود غزنوی پس از گشودن ری و یا آتش زدن مسعود غزنوی کتابخانه ی ابن سینا را در اصفهانکه جز آهی سرداینک دگر بهره ای از آن همه دانش، برای آیندگان برنمانده است. اما در این میان دردو برهه از تاریخ ایران باستان در دو یورش و پیکار خانمان برانداز از بیگانگان وحشی و دور از فرهنگ و بادیه نشین، سبب نابودی بسیاری از کتب و منابع مدون، پیرامون بسیاری از دانش های پیشرفته ی آن روزگاران گشت و چگونگی آن منابع در بزرگترین ترین کتابخانه های آن روزگار که مورد ستایش و نیایش مورخین ایرانی و انیرانی و یا رو دشمن قرار گرفته، در شعله های آتش آن دژخیمان و تاری غبار و آلودگی های برخاسته از سم ستورانشان که در مدت هزاره ها بر پیکره ی آن دانشنامه ها بنشسته، راه را برای پژوهش و دریافت آگاهی ها در این باره بسیار دشوار ساخته است. هم چنان که کماکان اشاره شد، دو رخداد گفته شده در تاریخ ایران باستان که در تناسب با روحیه ی زمخت و ستیزه جوی و روان بی رامش و دور از فرهنگ دشمنان، سبب نابودی تمامی ره آوردهای خرد و دانش ایرانیان در کتابخانه های بنام در گستره ی مرزهای فرهنگی ایران گشت، نخست: یورش اسکندر گجستک رومیک یونانی مآب در سالیان پیش از زایش مسیح و دودیگر هجوم شگفت آور تازیان بیابانی به مرزهای زرخیز ایران زمین در فرجام روزگار فرمانروایی دودمان ساسانیان بر ایران است که ما در این جستار به پردازش و پژوهش در اسناد و مدارک به یادگار مانده در این باره خواهیم پرداخت.
الف- مراسم کتاب سوزان اسکندر گجستک
الکساندر مقدونی (316-332ق.م) فرزند فیلیپ مقدونی (مدت سلطنت: 336 )(مقتول)- 359 ق.م) که در پایان پادشاهی خجسته هخامنشی و در هنگام فرمانروایی دارا (داریوش سوم) به ایران زمین و کتابخانه ها و دانشسراهای بی مانند آن تاختن گرفت، و پس از رویدادهای بسیار و ددمنشی ها و اهرمن خویی ها ی بسیار که از گستره ی این جستار برون است، فرمان داد که در روند آیینی با نام جشن کتاب سوزان (نه بدین معنا که در آن عصر این عنوان به کار برده شده است) بسیاری از کتابها و گفتارها و مدارک پیرامون دانش و پژوهش های ایرانیان و آگاهی های نیاکان را به کام آتش کشیده و باقی را بدان سوی دریاها و سرزمین یونان رهسپار کرده و به زبان ایشان ترجمه کنند. از جمله ی دفترهای علمی و کتاب های ویژه در کتابخانه های ایران، یکی متن دست نخورده وکامل اوستا و دانش های دینی و کیش مزدیسنا بوده است که برابر با متن پهلوی «دینکرت» (کتاب چهارم):« دارای دارایان (داریوش کبیر یا داریوش دوم؟) همه اوستا و زند، آن چنان که زرتشت از اورمزد پذیرفت، نوشته به دوپچین (نسخه)، یکی به گنج شیزیکان، یکی به دژنپشتک داشتن فرمود.» «گنج شیزیکان» و «دژنیپیشتک» نام دو کتابخانه و پژوهشگاه نامبردار در ایران بوده است که نخستین در شهر «شیز» جایگاه آتش گرامی در آتشکده ی آذرگشسب (تخت سلیمان) و دودیگر، گویا که پیرامون تخت جمشید (پرسپولیس) و به گمان برخی از دانشمندان همان بنای «کعبه ی زرتشت» در نقش رستم شیراز در برابر آرامگاه های پادشهان هخامنشی است. و به هیچگونه دور نیست که کتابهای کتابخانه ی تخت جمشید (دژنپشت= دژنیپشیتک= دژ(قلعه)+ نیپیشتک (نوشته)= دژنوشته ها و جایگاه نگهداری کتب و نامگان- دبیرخانه ی شاهنشاهی) به تمامی سوزانده و پژ.هش های کتابخانه ی شیز به فرمان سردار مقدونی همگی به یونان و زبان یونانی و نزدارستو (استاد اسکندر) برده شد. نوشته هایی که به زبان پارسی باستان و اوستایی، دارای گونه های گوناگون دانش های به روز و بررسی ها، به یونان و بدان زبان ترجمه و دگرگون گشت، و در روند زمان جزو بنیان نگره های فلسفی و دانش های دانشوران آن سامان گشت و بسیاری از اندیشمندان و فلاسفه و نویسندگان آتن و یونان باستان، بدین سان، از علوم و دانش های گرانسنگ فرهیختگان و یژوهندگان ایرانی بهره مند گشته و آن چه را که امروز فرزندان آنان، اروپاییان امروزی، دانش های نخستین جهان در یونان و باختر و وابسته به خود و نتیجه ی زایش اندیشه ی اندیشه ورزان مغرب زمین در جهان باستان دانسته و آنان را تنها مردمان دانش یار و علم گرا و متفکر روزگار نخست می دانند، دیگر بایسته است که نه تنها ایشان، که می باید تمامی مردمان گیتی به دانند و آگاه باشند که همه ی آن خردورزی ها و بیشینه ی آن دانش ها به راستی وابسته به اندیشه و دانشنامه های شرقیان است که به زور شمشیر خونخواران تاریخ (نه تنها در برهه ی یورش مقدونیان) از آنان ستانده و در ذهن و اندیشه ی اهالی آن سامان تزریق و آموزش داده شد. هر چند که نمی باید فراموش کرد، پیش از آن نیز نسیم دلاویز فرهنگ ایرانی بسیاری از آنان را به دامان ایران فرهنگی (ایران بزرگ- ایران نخستین) کشانده و آنان را پیشتر از حمله ی اسکندر گجستک نیز، کودکان دبستان فرزانگی خویش ساخته است. و این نه به گفته ی ما که، به گفتار آنان همی گوییم که:« شاگردی کردن فیثاغورس در نزد مغان ایرانی، شاگردی کردن دموکریتوس دز نیزد ایرانیان، و روابط افلاطون با مغان که دیوژن لائرتی (ج4- باب 7) هم یاد کرده خود مشهور است. در خصوص نظریات عناصر اربع، نگره ی آبی را طالس و هیپوناس و آناگیزماندر، نگره ی هوراآناکسین و دیوژن و آپولونیاک، نگره ی آتش (حریق کیهانی) راهراکلیتوس و نگره ی خاک را گزنوفان از تعالیم مغان اخذ کردند.
به هر روی گجسته اسکندر مقدونی پس از تازش به ایران زمین بدین ترفند دست یازید و این چنین افزون بر بهره مند گشتن از دانش ها و بینش های اهورایی ایرانی، نمکدان شکسته و آن رویه ها و برگ های گرانسنگ و دست نیافتنی را که فرآیند دست رنج وکوشش های دانشی مردان و پژوهش و نگرش ها وجستارهای بخردانه ی نیاکانمان بود، طعمه ی آتش ساخت.
نامه ای به پارسیک (زبان پهلوی) به یادگار مانده از روزگار ساسانیان و هنگام اردشیر بابکان بنیان گذار این سلسله ، با نام «ارداویراف نامه» (ارتای ویراژنامک) که سفر مینوی و عروج عرفانی موبدی به نام «ویراف» به عالم ملکوت (بهشت ودوزخ درآئین مزدیسنی)می باشددیباچه ی خودرا این چنین می آغازد که (پرگردنخست):
1- چنین گویند که، زرتشت پاک و پرهیزگار یک بار، دینی که پذیرفت، در جهان روابکرد
2- تالسی سد سال تمام، دین، در ویژگی، و مردم در، بی گمانی بودند.
3- پس اهریمن پلید برای بی دین کردن مردمان، اسکندر پلید رومی مصر نشین را فریفت، و با رنج بسیار برای نبرد و ویرانی،به ایران شهر فرستاد.
4- او مرزبان ایران را بکشت و پایتخت شاهنشاهی را آشفته و ویران کرد.
5- و این دین چون همه ی اوستا وزند بر پوست گاوهای آراسته، و به آب زرین نوشته، در استخر بابکان، به گنجینه نوشته ها، نهاده بود.
6- وی، اسکندر رومی مصرنشین پتیاره ی بدبخت بی دین بدکار بدکردار(اوستا و زند را) برآورد و به سوخت.
7- و چندتن از دستوران و دادوران و موبدان و دین برداران وافزارمندان و دانایان ایران شهر را بکشت. مهان و کدخدایان ایرانشهر را یکی با دیگری کین و نا آشتی به میان افکند، و خود شکست و به دوزخ دو بارست .
و به راستی تهی از هرگونه زیاده روی است، این گفتار نگارنده ی بی نام کتاب ارزمند «مجمل التواریخ و القصص» که:«... در ایران هیچ دفتر علم قدیم نماندکه اسکندر نسوخت و آنچه خواست به روم فرستاد.
برابر با اسناد و مدارک، اوستای بزرگی که به فرمان دارای دارایان (داریوش دوم- darius codommanus) در دو کتابخانه ی بزرگ و بی مانند عصر نهاده شده دارنده ی تمامی دانش های زمان خویش بوده و بنابر گزارشی که «دینکرت» فرا دست ما گزارده، عبارت بوده است از پزشکی، داروسازی، نجوم، آئین کشورداری، حرکت، زمان، آفرینش، اخلاق، تاریخ، جغرافیا و فلسفه و مسائل دینی و آئینی و ... شگفتا که دست روزگاران چه ناجوانمردانه آن همه دانش را و چه آسان آن همه بخردی ها و مردمی ها را از دست فرزندان آن نیاکان، و آیندگان بازستاند. گفته ی دانشمند گرامی ایرانی، محمد بن اسحاق ندیم( سده ی سوم هجری) که از قول ابوسهل نوشته است، هم چنان ما را آگاه تر می سازد که افزون بر دگرگونی و انتقال کتابها و دفترهای گفته شده به غرب، در همان آغاز همگی به زبان های رومی و قبطی ترجمه گشته است! و پس از این «جنبش ترجمه و فرهنگ دزدی» بوده است که در زمان، جنبشی دگر با پاژنام (لقب) «جنبش کتاب سوزان» به فرمان آن فرزندان وحشی دوران روی می نماید. با بررسی آگاهی های رسیده در بالا، از گذشتگان دردمند، به نیکی در می یابیم که ایرانیان از این سردار باختری به چه اندازه بوده که پاژنام درخور «گجستگ»(= gagastak ) (= ملعون و نفرین شده) در آثار و دست نوشته های ایرانیان شایسته ی بررسی و هم چنان که می دانیم این واژه بیش از هر کس، در ادبیات تاریخی و سنت دینی ایران باستان به اسکند رو «اهرمن» وابسته است و بس. و با تیزنگری در این پندارهاست که درمی یابیم ژرفای آه و ناله ی نگارنده ی نامه ی باستانی و پهلوی «شگفتی و ارزشمندی سیستان»( afdin u sahigih I sacestan ) را که در برابر ما از دیدگاه زمانی به فاجعه نزدیک تر بوده است و چه دردمندانه، می سراید:
11- چاشتن (و) رواداشتن دین اندر سیستان را،(اوستا) نسک نسک به دوده ی بهان فراز رفت. 12- بسی بغان یسن خوانده شد چون یسن مهر بزرگ که زردشت به ویراستن آن (مصمم) بود و یافت. 13- چون گجسته اسکندر رومی به ایرانشهر آمد، آنان را که به آئین مغ مردی می رفتند گرفت و کشت.» بانگرش گفتارهای بالا بر گرفته از متون پهلوی و تواریخ اسلامی این چنین بر می آید که این کردار ددمنشانه ی اسکند ر و سرداران او برخواسته از اندیشه ای به راستی کینه جویانه و رشک ورزانه نسبت به آن همه علم و دانش و فرزانگی نهفته و آسوده در آن برگه ها بوده است که ایشان را یارای پذیرش این اندیشه های اهورایی در فراتر از مرزهای خویش نبوده و چاره ای جز سوختن و از میان برداشت و دزدی و «فرهنگ ربایی» برای پاسخ به این نیاز اهرمنی و درونی کینه ی چندین سده نبوده است. دانشور و پژوهنده نامی ایرانی مسلمان، حمزه پور حسن اصفهانی، نیز همگام با متون باستانی، انگیزه ی اسکندر را این چنین به آگاهی ما می رساند:« چون اسکندر بر بابل (مقصود ایران است) غلبه یافت چون دید که هیچ امتی را چنان دانش و علومی که ایشان دارند مسلم نیست، رشک برده، آن چه را که توانست و در دست رس یافت از کتب ایاشن بسوخت و سپس به کشتن موبدان و هیربدان و علما و حکما اشارت کرد و هر چه راکه از علوم آنان بایسته بود به زبان یونانی نقل نمود.» همین مورخ د رجایی دگر از کتا ب پر ارج خویش می نگارد که:«آن گاه (اسکندر) کتاب های علمی و دینی را بررسی کرد و کتب فلسفی و نجوم و پزشکی و کشاورزی را از زبان فارسی به یونانی و قبطی نقل کرد و به اسکندریه فرستاد و باقی کتاب ها را سوزانید.آری به راستی که : سکندر که اوخون دارابریخ چنان آتش کین به ما بر بریخت (فردوسی )
1و 2 و 3- عرفان ایرانی و ...، دکتر فرشاد، پیشگفتار،از فریدون
4- فهرست ما قبل الفهرست ، دکتر پرویزاذ کایی، ج نخست، رویه 88
5- به ترجمانی دکتر رحیم عفیفی، رویه 22
6- به ویراسته شادروان ملک الشعرای بهار، رویه 61
7- تاریخ سنی ملوک الارض و الانبیا(تاریخ پیامبران و شاهان)، ترجمه ی دکتر شعار.
ب- « کتاب سوزی های تازیان »
کجا رفت آن دانش های ایرانی که عمر به نابودی آن ها هنگام گشایش ایران فرمان داد؟ (ابن خلدون)
پس از به دوزخ شدن اسکندر مقدونی به سال 322ق.م، ایرانیان برابر با اندیشه ملی گرای و دانش اندوز خویش همگام با فرمانروایان همروزگار بار دگر در روند خیزشی ملی- فرهنگی که از گاه فرمانروایی فرخنده ی پادشهان اشکانی تا واپسین دم هنگامه ی دین مدار ساسانی گسترش یافت، به گرد آوری و زنده سازی دوباره ی دانش پیشین به ویژه اوستا که به دست یونانیان به آتش کین سوخته بود، پرداختند. برابر با اسناد و روایات، نخستین کسی که بدین کار کمر همت گماشت، «بلاش» (ولخش) اشکانی بود که به گفته ی دینکرت: «فرمان داد که تا اوراق باقی مانده ی اوستا را که متفرق و پریشان شده بود اعم از آن چه که مدون بود و یا فقط در یادها و خاطرها باقی مانده بود گردآوری کند.
ازآن پس تا به گاه پادشاهی موبد سالاری ساسانی، بنیان گذار و نخستین پادشاه این این دوره، «ارتخشتر بابکان»(اردشیر بابکان) با پشتوانه ای سیاسی- دینی راه اشکانیان را در این باره در پی گرفت و پس از او فرزندش شاپور نخست و زان پس دگر پادشاهان ساسانی با این جنبش ملی- حکومتی، فرهنگی همگام گشتند. نیک و بر جاست تا در چگونگی این کوشش ها در گاه ساسانیان بار دگر نگاهی به دفتر گرامی دینکرت(=دن کرت= کرده ی دینی= اثر مذهبی)(نسک های سه دیگر و چهارم) برافکنیم:«پادشاه بزرگ اردشیر بابکان(224-241یا 242) هیربد هیربدان، تنسر را به دربار خود خوانده به وی به فرمود مابقی اوستا را که تا آن روز گردآوری نشده بود مدون سازند.(2) پس از وی سپرش شاپور (242-272) فرمان داد تا قطعات راجع به طب و نجوم و جغرافیا و فلسفه را که نزد هندوان و یونانیان پراکنده بود به دست آورده جز اوستا سازند و نسخه ای از آن را در گنج شپیکان گذارند، بالاخره شاپور دوم پسرهرمز(310-379) برای از میان برداشتن گفتگوهای دینی که در بین دسته های گوناگون برخاسته بود آذربد پسر مهراسپند را بر آن داشت که به اوستا مرور نموده و انگیزه ای بر درستی آن به دست دهد.» اما روزگار را نگر و ستیزه اش با فرزانگان جهان و بخردان دوران که هنوز چند سده از آن کوشش های بی امان نگذشته بود که قفیز پادشاهان ساسانی به سر آمده، در آخرین روزهای دوره ی باستانی ایران، در سرآغاز پیدایی دین اهورایی اسلام، اعراب بدوی که در نوشتارهای پهلوی از آنان با نام «تازیکان» (و«دیوان ژولیده موی») یاد گشته یورش خویش را به سوی مرزهای بهشتی ایران زمین می آغازند و چگونگی پیکار و دیگر کردارهای شگفت آورایشان را که از گستره ی این جستار برون است، همچو ددمنشی های اسکندر مقدونی به سویی نهاده و به بررسی ویرانی های فرهنگی و از میان بردن نوشتار دانشی و دانش های مدون آن دوران به دست ایشان می پردازیم.
از آن جا که در آغاز این بخش (کتاب سوزان تازیان) از این جستار کلام را با سخنی از بزرگترین بینشور و جامعه شناس و تاریخنگار سده ی هشتم هجری، گرامی ترین اندیشه ورز جهان اسلام، عبدالرحمان پور حسن پور خلدون قاضی القضاه مشهور به «ابن خلدون»، آغاز کردیم؛ نیک و برجاست تا نخستین نگره را نیز از این تازش شگفت آور، از مورخین پس از اسلام، به او سپاریم. ابن خلدون، نامبردار به «فیلسوف المورخین» و «مونتسکیوعرب» که به رمضان ماه سال 732(1332م) در شهر باستانی تونس پا به عرصه ی گیتی گذارد، به عنوان بنیانگذار فلسفه ی تاریخ در برهه ی اسلامی تاریخ شرق و جامعه شناسی تاریخی، هماره در نوشته های خویش با نفرت و دل گیری ویژه ای از نابودی تمدن علمی و دانش ایرانیان و شکوه آنان به دست و یورش یونانیان و به ویژه تازیان یاد می کند. و در جایی در تاریخ بسیار ارزمند و مشهور خویش(موسوم به کتاب«کتاب العبر و دیوان المبتداو...»)، درباره ی «علوم العقیله و اصنافها» بر آن است که : «.... اما ایرانیان برتری دانش های عقلی نزد ایشان بسیار بوده است و دامنه ی آن بسیار گسترده و به انگیزه ی بزرگی و شکوه دولت ایشان و بلندی فرمانروایی آنان؛ و گویند که این دانش ها به یونان از سوی ایران فرستاده شده است. آن گاه که اسکندر دارا را بکشت و فرمانروایی کیانیان را نابود ساخت و بر دفترهای ایرانیان که از شمار بیرون بود دست یافت و آن گاه که کشور ایران به دست عرب گشایش گردید کتاب های بسیاری در آن سرزمین به دست ایشان افتاد. سعد بن ابی و قاص به عمر بن خطاب درباره ی آن کتابها نامه نوشت و برای ترجمه نمودن آن کتب برای مسلمانان زمان خواست. عمر به او پاسخ داد که آن کتب را در آب افکند زیرا اگر آن چه را در آن ها راهنمائی است، خداوند ما را به راهنماینده تر از آن راهنمائی فرموده و اگر گمراهی است خداوند ما را از شر آن نگه داشته است. لاجرم آن گفتارها را در آب یا آتش افکندند و بررسی های ایرانیان که در آن کتاب ها نگاشته شده بود از میان رفت و به دست ما نرسید.» کردارهایی که در تمامی تواریخ از جمله گفتارهای بالا و همچنین در نوشته های پسین این بخش پیرامون سرداران و جنگاوران و مهاجمین و مجاهدین مسلمان عرب به هنگام گشودن ایران، خواهیم خواند، با همراه اندکی درنگ در سخنان و سیره و احادیث و گفتارهای دین گرامی اسلام، در می یابیم که روش برخورد خلیفه(عمر) و سرداران جنگجوی عرب، به راستی دگرگون و جدا از اندیشه های اسلامی و متضاد با کلام و احادیث بنیان گزاران این دین الهی به ویژه حضرت رسول اسلام(ص) وائمه(ع) و همچنین کلام خداوند(قرآن) است.
و ما در این جستار بر آن خواهیم بود که سخن بسیاری از نویسندگانی که گفته اند این کردار اعراب به پیروی از فرمان اولیا و احادیث و روایات بزرگان اسلام و پیامبر خدا(ص) انجام گشته، بی گمان پوچ و بی اساس است. نخست بزرگترین انگیزه ی ما خود از قرآن کریم است که به فرموده آن «دین زرتشت»(کیش مزدیسنا) یک کیش گرامی و به راست دانسته شده واز اهل کتاب و الهی شناخته شده و بنابر قوانین اسلامی، دین های دارای کتاب و شریعت و پیغامبر الهی به هیچ روی نباید که به زیر ستم امت اسلامی و ستیزه ی مسلمین باشند. همچنانکه سوره ی الحج (سوره ی بیست و دوم) به این سخن الهی در آیه هفدهم مزین است که پروردگار می فرماید: «همانا خداوند میان اهل ایمان(یعنی: ) و یهود و صابئین (ستاره پرستان ، مهرپرستان و پیروان کیش میترائیسم) و نصرانیان(= ترسایان و عیسویان) و «مجوسان» (= زرتشتیان و کیش مزدیسنا) و (با) آنان که به خدا شرک آورده اند در حقیقت در روز قیامت میان آنها جدائی افکنده که او بر احوال (و پاداش) همه ی موجودات جهان (بینا و) گواه است.» آیا به راستی آن اعرابی که آن چنان دژخیمانه آن انبوه کوشش های دانشی و خردورزی را به کام آتش و آب دریاها می سپردند و فرزانه مردان و دانشوران ایران را گردن می زدند، هیچ گاه یک بارنیز، نگاهی بر این آیه ی شریفه نیفکنده اند؟ و یا هیچ گاه خویش را از امت اسلامی به شمار می آوردند؟ اگر ایشان به راستی و به گونه ی معنوی نیز صحابه ی راستین رسول ا.... و امت اسلامی او به شمار بودند باید با گوشی نیوشا می شنیدند، ندای اهورایی آن بزرگوار را که در میان مسلمین ندادر می دا که: «لوکان العلم معلقاً بالثریا لتناوله رجال من الفارس»:«اگر دانش بر ستاره ی پروین (ثریا) بسته باشد، ایرانیان بدان دست خواهند یافت.» این فرموده ی محمد(ص) در مسند ابن حنبل، جامع صغیر سبوطی (حرف لو)، فارس نامه ی ابن بلخی، ترجمه ی تاریخ نیشابور به روایت از صحیح مسلم صفحه ی سوم، و سفینه البحارمادهی «فرس» یاد شده است. اصل روایت را به این گونه آورده اند: «از حضرت پیغمبر (ص) روایت کرده اند، که این آیه شریفه را تلاوت فرمود: وان تتولوا یستبدل قوماً «غیر کم». از آن حضرت پرسیدند کدام مردم به جای ما خواهند بود؟ حضرت دست بر دوش سلمان فارسی نهاده فرمود: این و قوم این (فارسیان= ایرانیان)، به خدایی که جان من در دست اوست، لوکان العلم...» آری، به راستی اگر گوش فراداده بودند به فرموده های پیامبر خویش که: «زگهواره تا گور دانش به جوی» و «بجویید دانش را حتی اگر در چین باشد» این چنین اعراب، در میان ملت ها، اسلام ستیزترین، وحشی ترین و علم ستیزترین و بی دانش ترین اقوام به شناخت نمی آمده اند! این خود بزرگترین نشان برای دوری آنان از اندیشه ی اسلامی و مغز کلام مسلک اسلام است، اندیشه و مسلکی که هماره یک لحظه نیز از آزار ایشان (اعراب و خلفای اموی و عباسی) در زنهار و امان نبود! ارزشگذاری و ستایش اندیشه ی ایرانی در ژرفای دین اسلام و پیامبر بزرگوار آن (ص) و حضرت امیر (ع) و مشروعیت کیش مزدیسنا از دیدگاه آن بزرگان در فرزندان و سلاله ی پاک ایشان نموداراست که نمونه ی بارز آن روایت و حدیثی است در پیوند با «اباعبدا.... حسین» (ع) درباره جهانبینی های ایرانیان باستان (مجوس= مزدیسنان): «یکی از اصحاب ابا عبدا... علیه السلام راجع به مجوس(زرتشتیان) سئوال کردند که آیا ایشان را پیغمبری بوده است؟ گفت آری مگر نه شنیده ای نامه ی پیغمبر (ص) را به اهل مکه که در آن نوشته بود باید مسلمان شوید و گر نه شما را به جنگ درافکنیم. پس به پیغمبر(ص) نوشتند از ما جزیه بستان و ما را به پرستش بتان واگذار.
پس پیغمبر (ص) در پاسخ ایشان نوشت که من جز اهل کتاب جزیه نگیرم (یعنی شما از اهل کتاب نیستید) پس باز نامه به سوی او نوشتند خواستند که گفته ی او را دروغ وانموده باشند، گفتند تو گمان کرده ای که جز از اهل کتاب جزیه نمی گیری و حال آن که از مجوس هجر ( که از اهل کتاب نیستند) جزیه می ستانی. پیغمبر (ص) پاسخ داد مجوس را پیمبری بوده است که او را بکشتند و کتابی آورد که آن را به سوزانیدند و بر دوازده هزار پوست گاو نوشته شده بود. پس ازبازکافت گوشه ای از اندیشه ها ونگرش های اسلامی در باره ی دانش اندوزی و کیش و اندیشه ایرانی، شایسته و بایسته است تا در این مقام خویش را داور قرار داده بپنداریم که آیا به راستی این کردار«قتیبه بن مسلم» سردار عرب و فرماندار خوارزم، همراه و همرای با دین اسلام و فرمان خدا بود؟ که : «هر کس را که خط خوارزمی خوب می نوشت و از اخبار ایشان آگاه بود و دانستنی های آنان را فرا گرفته بود به کلی فانی و معدوم نمود و پراکنده ساخت از این رو اخبار و اوضاع ایشان به درجه ای پوشیده و مستور مانده است که به هیچ وجه وسیله ای برای شناختن حقایق امور در آن کشور بعد از اسلام به دست نیست» گسترش اندیشه های خشونت گرا و نامردمی های خلفای اموی و عباسی درنگرش بسیاری از مسلمانان در آن سده ها برای پیشبرد انگیزه های اهرمنی و دژخیمانه ،و به ظاهر اسلامی، اما درباری می توان دید. همانانی که در راه تعصب بسیار می کوشیدند و باژگونه بزرگترین و سترگ ترین دشمنان اسلام و خاندان عصمت و طهارت(ع) به شمار بودند. سالیان متداوم این اندیشه ی «اندیشه سوز» و و توامان «ایدئولوژیک» بر ساخته به دست اسلام نمایان و اسلام ستیزان، سبب روند جنبش کتاب سوزان فرزندان خلف اعراب متهاجمی بود که فرسنگ ها از پیام اهورایی رسول گرامی و دانش پرور اسلام به دوربودند. نمونه ای از آن را از تذکره نویس نامی، «دولتشاه سمرقندی» می شنویم که می گوید: «حکایت کنند که امیرعبدا... بن طاهر که به روزگار خلفای عباسی امیر خراسان بود روزی در نیشابور نشسته بود شخصی کتابی آورد و به تحفه پیش او نهاد. پرسید که این چه کتاب است. گفت این قصه ی وامق و عذراست و خوب حکایتی است که حکما به نام انوشیروان جمع کرده اند. امیر فرمود که ما مردم قرآن خوانیم به غیر از قرآن و حدیث پیغمبر چیزی نمی خواهیم ما را از این نوع کتاب در کار نیست و این کتاب تالیف مغانست و پیش ما «مردود» است(!)، فرمود تا آن کتاب را در آب انداختند و حکم کرد که در قلمرو من هر جا که از تصانیف عجم و مغان کتابی باشد جمله را بسوزانید از این جهت تا روزگار آل سامان اشعار عجم را ندیده اند، اگر احیانا نیز شعری گفته باشند مدون نکرده اند»و در این راه دیرپا، چه بسا اندیشه ورزان وچه بسا فرزانگان خستگی ناپذیری نیز که جان سپردند و خجلت نپذیرفتند. همچنانکه از این دریای بی کران و خون رنگ اندیشه ی ایرانی می توان ابرمرد تاریخ ادب و اندیشه ایران و اسلام، روزبه پارسی (عبدا... ابن مقفع) فرزند دادگشنسب را نام برد هموکه با گذراز سرگذشت غرور آفرین و کارنامه شگفت آور ادبی او، شهادت آن بزرگوار به فرمان خلیفه ی وقت (منصور عباسی) و به نیرنگ سفیان بن معاویه امیر بصره (و از نوادگان مهلب بن ابی صغره امیر مشهور عرب) که سخت نسبت به روزبه کین و رشک می ورزید، اتفاق افتاد .